پاییز کشدار مینا
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
 

نور

 

حالا که انگار هیچ نامه ای به مقصد نمیرسد ... سلام !

ـ چه خبر؟ چه میکنید؟ کی می آیید؟کی میروید؟؟

ـ توی انتخابات شرکت میکنی؟

ـ به کی رای میدهی؟

ـ نه نه نه !!

ـ نباید اشتباه گذشته را تکرار کرد؟؟؟

ـ .... ؟؟

ـ ؟؟

ـ !؟!؟!؟

 

میخواهم بپرسم میان این روزهای پر از پرسش "خودت" را دیده ای؟؟؟ بگذار کمی نفس بکشد...

 

 

پانوشت مینا:

ـ یادت باشد جایی برای پشیمانی وجود ندارد اگر میروی و رای میدهی باید پای حرفت بایستی...

ـ مردم کوفه را همیشه همه لعنت خواهند کرد !!!


پيام هاي ديگران () | جمعه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸۸ - mina barazesh |لینک به نوشته

و اما عشق..

نور
سلام...مادر شدم... و کودکم در دستهایم انگار زندگی را شادمانه لمس میکند ..آنقدر دوستش دارم که ...شادترین روزگار عمرم را میگذرانم...حالا اهمیت باقی چیزها انگار برایم انقدر کمرنگ شده که دوست دارم همه ی دنیا تنهایی مرا با دستان کوچکش درک کند ... دوست دارم میان خنده هایش زندگی را دوباره به دست بیاورم ...شیرینی صورت بیگناهش انگار نوریست که از خود بهشت به روزگارم میتابد...
پانوشت مینا:
- از تمام شما که به یادم بودید و کامنت گذاشتید ممنونم...و اینکه فرصتی دست نداد تا به تک تک شما عرض اداب کنم را با بزرگواری میبخشید


پيام هاي ديگران () | پنجشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٦ - mina barazesh |لینک به نوشته

 

به تو نگاه ميكنم..آنقدر دوري و آنقدر دست نيافتني كه دست ابرها هم انگار به دستت نميرسد...اين همه فاصله ؟؟؟ باورش براي هر دوي ما سخت است... ميخواهم برايت بنويسم...اما كلمات گريزان از دستهاي من انگار در نگاه مهربان تو جان ميگيرند...نگاه تو...بر سر اين مانده ام كه آخرين نگاهت را چگونه توصيف كنم... آخرين نگاهي كه همه ي آدمها دركش كرده اند... ميان همان صفحه ي نخ نما شده اي كه در خاطرات همه شان يك روز آمده و به همان سادگي آمدنش به آرامي گريخته است ...قصه ي عزيز سفر كرده را همه از بر اند...قصه ي حرفهايي كه براي هميشه آرزوي گفتنش بر دل ميماند... با لبخند ماسيده اي بر لب ... و چشمي كه با قطره اي اشك تو را ميبرد به روزهايي كه ديگر نمي آيند... ميرود و باز نمي آيد... ميرود ... بي خبر ... بيهنگام... با چشماني كه ميداني از ميان آسمانها هم به راه خوشبختي تو هنوز نگرانند ... باور اينكه قلب تو دور از ضربه هاي قلب من زير خاك ميپوسد خواب را حرامم ميكند... از دست دادن تو هيچگاه باورم نميشود...ولي اين دلتنگي... ميان چنگالهاي بي رحمش هر روز مچاله ترم ميكند...اسم قشنگ تو را چه دستهاي بي رحمي بر سنگ حك كرد... اسم عزيز ترين مرا...تمام اين سطور بهانه اي بود براي دلتنگي ام براي تو... ببخش... صبر از كفم رفته انگار ... ميخواهم مثل هميشه محبوب مغرور تو باشم كه هيچ كس اشكهايم را نبيند... اما در تنهايي كه ديگر عيبي ندارد ؛ نه؟؟!! اينجا فقط تو هستي و من و خدايي كه از هيچ كدام خجالت نمي كشم... حرف ناگفته اي كه باقي ميماند همين است : (( دوستت دارم بيش از آنكه هيچ كس بداند...))


پيام هاي ديگران () | پنجشنبه ۸ آذر ،۱۳۸٦ - mina barazesh |لینک به نوشته

 

نامه اي براي تو

سلام

 مدتهاست كه در برهوت آسمان تنهاييم چشم به راه دستان نوازشگرت روزها را ميشمارم ... از همان هنگام كه بي خدا حافظ ...  از ديار چشمهايم پركشيدي ميدانستم كه آمدنت اينبار بيش از هميشه طول خواهد كشيد ... كجايي؟ كاش ميدانستم.... ميدانم كه ميداني پاييز رسيده است ... مثل هميشه من اين روزهاي برگريز هزار رنگ 86 را چشم به راهت مانده ام ... مي داني،  اينجا هر چه هست پاييز است و پاييز ... و راز رنگهاي جاوداني اش در مهر و آبان و آذر كه همه متولد دلتنگي هاي من هستند جان ميگيرد ... من رهگذر هميشگي كوچه هاي اين پاييز هم هستم مثل پاييز هاي قبلتر از اين ... اما اين تنهايي روزهاي نيامدن تو اين بار خيلي عميق تر شده... درخت روبروي خانه مان يادت مي آيد؟؟؟ با ور كن دستهاي پر محبت تورا محتاج است و من نيز... كه روح تشنه ام را زير بارش ريز و بي وقفه ات تازه كنم و صداي كودكي هايم باز طنين انداز شود كه : (( باز باران با ترانه... با گهر هاي فراوان... ميخورد بر بام خانه ... ))

پانوشت مینا:

- بیش از آنکه به چشم بیاید دلتنگم

- برای آنکه پاییز ۱۰۰سال تنهایی را می فهمد!


پيام هاي ديگران () | چهارشنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٦ - mina barazesh |لینک به نوشته

 

نور

سالهاست روبروی آینه نشسته ام که شاید خودم را ببینم... "آن"ی  را که میخواهم.. اما تصویرم خالی تر از همیشه ... هر روز لبخند مسخره ای بر لب ... رویای مرا بر رود فراموشی میسپارد... مدتهاست برای بهرام هم ننوشته ام ... و او منتظر جواب نامه اش... همیشه نوشتن برای او مرا آرام میکند... اما این تصویر" رام تر" از همیشه به هیچ چیز اهمیت نمیدهد ... حتی برای آرامش دنیای پرگناهش دستی برای دعا بلند نمیکند... صدایش در گوشم زنگ میزند "بی تو من بدجوری تنهام "

 

پانوشت مینا:

_ با وجود اینکه میدونم میمیرم باز هم صبورم

_ کودکم با قدرتی غیر قابل تصور حرکت میکند...دستهایش را حس میکنم


پيام هاي ديگران () | سه‌شنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸٦ - mina barazesh |لینک به نوشته

 

نور

... یه روز سرش به سنگ میخوره بر میگرده...

 

و حالا که اینجا نشسته ام و دلم به اندازه ی تمام غروبها گرفته است ... تنهایی مفرط من به پنجره ی دلم میکوبد .. باورت میشود .. درست مثل سایه ی سیاهی که در کابوسهای شبانه از پنجره اتاقم به صورتم حمله ور میشود .. و هر چه فریاد میکنم هیچکس نیست که دستهایم را بگیرد ..گلویم خشک میشود . آرام آرام میمیرم.. و باز هم تنها... حتی ستاره ی کوچک خوشبختی ام هم نیست ... خیلی دیر شده .... من تنها به دنیا آمدم و تنها میمیرم.. هیچ سراغی از من نگیر ...

بنویس از سرخط ... حالا که نیستم هیچ اتفاقی نمی افتد ... و ...

پانوشت مینا:

- ... هیج

ـ جواب نامه ی ناشناسی که نمی دانم کیست

 


پيام هاي ديگران () | جمعه ٩ شهریور ،۱۳۸٦ - mina barazesh |لینک به نوشته

 

نور

و این ابتدای زندگی دستانی است که از من ریشه میگیرند...


پيام هاي ديگران () | چهارشنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٦ - mina barazesh |لینک به نوشته

 

نور

................................................................

پانوشت مینا:

- توحید

- توحید

- او

- ...


پيام هاي ديگران () | چهارشنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸٦ - mina barazesh |لینک به نوشته

 

نور

..........

...............

...

..................................

پانوشت مینا:

ـ(کاش جای هر خالی تو بودی و دیگر هیچ)


پيام هاي ديگران () | چهارشنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - mina barazesh |لینک به نوشته

 

نور

...................................................................................... و دیگر هیچ!


پيام هاي ديگران () | دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - mina barazesh |لینک به نوشته